زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
دوباره بـوی خـوش مُشک ناب میآید شـمـیم تـوست که با آب و تـاب میآید به صبح دولت من آسمان خورد غبطه که نـیـمـهشـب بـه بـرم آفـتـاب مـیآیـد نسـیـم شـام نگـشـته اگر به دور سرت چرا به سـوی خـرابـه، خـراب میآید؟ هـنـوز در غـم بـیآبـی لـب تـو بـبـیـن که چشمه چشمه ز چـشمانم آب میآید قرار بود که در خـواب بیـنـمـت ورنه «شب وصال به چشم که خواب میآید؟» جز این که شویمت از اشک خویش، ای گل من! دگر چه کـار ز دسـت گـلاب مـیآیـد؟ هر آن که دید سرت را میان دستم گفت: چقدر عکس تو امشب به قـاب میآید! رسید اگر به اجـابت، تـعـجـّـبی نـکـنم دعـای خـسـتـهدلان، مـستـجـاب میآید |